آدم اگر آخر شب و یا در اواسط روز بیاید و بنویسد چیزی برای تعریف کردن دارد ولی من صبح کله سحر هنوز ناشتا و صبحانه نخورده با این عطش بیدار می شوم که بیایم اینجا. هیچ اتفاق خاصی هم از شب تا صبح نیفتاده است. نه خواب نما شده ام و نه یار و همدمی داشته ام که بالشت زیر سرم بوده باشد. فقط مانند یک کودک که تازه با ایکس فور و پلی استییشن و این مزخرفات اشنا شده است ذوقش را دارم.
این هم اسباب بازی من است، اوایل ازش می ترسیدم. ولی اکنون خیالم راحت است. نمیدانم چرا؟! نه اینکه همه احتمالاتی که ممکن است داشتن یک وبلاگ به همراه داشته باشد را در نظر نگرفته باشم نه! ولی خیالم راحت است. گویا دوستش دارم. آره خیلی هم دوستش دارم.
دیشب در اینستا عکسهای همان شب که رفته بودیم کلیسا را آپدیت کردم، بعد ناگهان احساس کردم دنیا یک طوری شد. گویا دل کسی به اندازه کل دنیا گرفت. احساس عجیبی بود، مرتب شروع به عذر خواهی و ... خوری کردم. و گفتم باشد انتخاب میکنم. آنها را انتخاب میکنم و حال باز اینجایم.
از این دنده به آن دنده شدم و بعد چراغ را روشن کردم، شمع را هم، عود را هم. و دیدم بهتر است کتاب بخوانم. از کتاب خواندن ذوق نمیکنم راستش بلد نیستم کتاب بخوانم. شاید و حتما مشکل از نوشتن برای شما است. همیشه به دنبال گنجی که لابه لای سطور پنهان شده است میگردم و یادم میرود قهرمان کوچولوی قصه دلخور است، سر رشته داستان از دستم در میرود و زود خسته اش میکنم و میگذاردم کنار. به راستی چگونه باید داستان خواند! بگذریم.
کتاب کیمیاگر را چند روز است شروع کرده ام، این بار دومی است که آن را بدست گرفته ام. بار اول تنها برداشتم از کل قصه، که بیشتر از گیومه ها برایم جذاب بود، این بود: که قهرمان قصه چه میکند و چه میشود و بعد خودم را جایش گذاشتم. اینبار بیشتر در بهت این مطلب هستم که آن کتاب که قبلا خواندم این نبود، آنقدر که مانند صحرا، دریا، آسمان و جنگلها زیبایی درونش پنهان کرده است.
...
انتشارات کاروان مترجم آرش حجازی ( آرش خودمان، همان پزشک که بالای سر ندا حاضر شد و بعد به همین جرم ممنوع الکارش کردند چراکه اعتراف کرد ندا به مرگ طبیعی نمرد. و اعتراف یک پزشک یعنی سکوت. امید است به بخشش اش.)
صفحه 91:| اما چاره ای نبود. زمین بی حاصل شد و مجبور بودم شیوه ی زندگی جدیدی برگزینم. اکنون ساربان هستم. اما دیگر کلام الله را فهمیده ام: هیچ کس از ناشناخته ها نمی ترسد، چون هرکس قادر است هر آن چه را که می خواهد و لازم دارد، بدست آورد.
" تنها به خاطر از دست دادن چیزی می ترسیم که داریم، چه زندگیمان و چه کشت زارهامان. اما هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذشت جهان، هر دو توسط یک دست نوشته شده اند، هراس مان را از دست می دهیم."
صفحه 76:" مکتوب"
" یادت باشد که همواره باید بدانی چه میخواهی"
هنگامی که آدم تصمیمی میگیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی خواهد برد که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمیدیده است. رویایت همان افسانه شخصی است که هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این ارزو را تحقق بخشی.
تا همینجا خواندم و مثل همیشه سطر آخر کتاب را:
گفت: دارم می آیم فاطمه.
برچسب:
نویسنده: شیوا حکیمی