امشب بلاخره شهامت کردم و دست برادر جان را گرفتم و رفتم برای پرس در خانه عمو.. کسی آنجا نبود.
بعنوان شخصی ک چهار دهه از عمرش را سپری کرده است به نقطه ای رسیده ام که با داشتن هیچ، امشب به صرافت افتاده ام که زیاد هم دست خالی نیستم حداقل الان و در این لحظه انقدر می دانم که افکار خودم را به دیگری وصله نزنم اما این را هم در نظر بگیرم که او هم افکاری دارد که شاید خوشایند ما نباشد و پر باشد از قضاوت و خودخواهی!
پدر در ایوان خانه مادربزرگ روبرویم نشسته است و هر چند وقت یکبار با صدای بلند سوالی تکراری را می پرسد.
برچسب:
نویسنده: شیوا حکیمی