خرید بک لینک

امروز یاد نیلوفر افتادم. یکی از بهترین دوستانم که تاثیر زیادی در زندگی کنونیم داشت. صبح ها درست وقتی سحر هست و نیست و نمیدانم دقیقا ساعت چند است و مرتب با خودم کلنجار میروم که بلند شوم و نمازم را بخوانم، یادش افتادم.

جالب است آنچه باعث شد بر زندگیم تاثیر بگذارد همین نماز بود و اختلاف عقیده مان بر سر واجب بودن یا مستحب بودنش.

از راه دانشگاه بر میگشتیم و بسیار دلگیر از هوا. نمیدانم دقیقا چه اتفاقی افتاده بود احتمالا او داشت از مشکلاتی که داشت میگفت و من داشتم از خوشیهایی که داشتم!! ولی خیلی خوب هم را میفهمیدیم چراکه آخر به این نتیجه میرسیدیم که من از تو بدبخت ترم.:))

-من نماز نمیخونم

-تو، هم اشتباه میکنی

اینبار بر خلاف هر بار صلابت جمله غمگینم کرد، غمی فلسفی آنقدر که در جایی درست یا اشتباه از این دانش بگویم من نیلوفر را داشتم.

امروز یازده دی درست با ورود به سال جدید میلادی تولدش است، دختری که خوشبخت است چراکه هنرمند است.

دوستش دارم آنقدر که میخواهم وقتی پیر شدیم برویم در پارک بنشینیم و با آن سن و سالمان الاسکا بخوریم و به هم ثابت کنیم که من خوشبختم چون تو را دارم.

کل بدبختیمان سر همین شوهر بود. چقدر بچه بودیم.

ایمان دارم به راهش، به راهم.

امید دارم به یکروز خوب که همه دوباره دور هم جمعیم.

و باور باور به آنچه یادم دادند، اینکه درست میشه.

...

مثلا در نوشته قبل نمیدانستم امروز آغاز سال نو است در اکثر نقاط جهان. خدا را شکر که ما بهار را به عنوان سال جدید جشن میگیریم وگرنه سالی که نکوست از بهارش پیدا بود.

امشب تعارف و خوردن شکلات را فراموش نکنید.

برم برای تولد بهترین دوستم شیرینی بپذم که محستحب است. ;)

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 21:26

صفحه بندی