خرید بک لینک
یکی از آدم‌های زندگیم که یک دهه هشتادی است،خیلی قاطعانه اعتقاد دارد که آدمی حتی اگر ازدواج هم بکند عشق اول عشق دیگری است، شاید من هم دو دهه قبل همین عقیده را داشتم ولی از یک سنی شاید هم بعد از یک بزرگ شدن تحمیلی در می یابی که چیزی به اسم عشق اول و آخر وجود ندارد..اکنون معتقدم آدمیزاد آنقدر از جایی به بعد خودش را کم می آورد که تنها به دنبال یافتن خود در دیگری است حال هر چه این حس را از چیزی یا کسی بیشتر دریافت کنی بیشتر هم به سمت آن جذب خواهی شد!عشق در ادبیات و اسطوره ها بسیار ستایش شده است چرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

یک جعبه آشغال را بجای اینکه در جوب بندازم انداختم تو سطل زباله، هرچند این تصمیم دیر بود ولی خوب بود.خیلی بی جون و بی حوصله بودم و نرفتم سر خاک عمو (ما اکنون در یک ولایت کوچیک هستیم و فاصله منزل و مزار یک وجبه و فقط دو هفته از رفتنش می گذره) و الان خیلی ناراحتم مگه ما در دنیا بجز همراهی یاران چه دلخوشی داریم خودم را که جای خانواده عمو می گذارم نمیتونم درک درستی از این تصمیم داشته باشم.. خیلی هم شبیه تصمیم نبود بیشتر دو دو تا چهارتا و تحلیل های غلط وابسته به زمان بود .عمو که مریض بود زیاد نرفتیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

غریب آشنا

غریب آشنا

عمو جان چقدر بودنت برام پررنگ بوده که در زمان حاضر در نبودت حس انزوا و تنهایی دارم..

چقدر زیبا تصور می کنم که از بد روزگار در خیال می آیم پیشت و تو برام از بی معنا بودن دردی که عار ندارد می گویی، می پرسی و مرا می خندانی و یا در بدترین حالت ممکن می گویی بد نیست که ها؟! و من مجاب می شوم که این نیز می گذرد

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

امشب بلاخره شهامت کردم و دست برادر جان را گرفتم و رفتم برای پرس در خانه عمو.. کسی آنجا نبود.بعنوان شخصی ک چهار دهه از عمرش را سپری کرده است به نقطه ای رسیده ام که با داشتن هیچ، امشب به صرافت افتاده ام که زیاد هم دست خالی نیستم حداقل الان و در این لحظه انقدر می دانم که افکار خودم را به دیگری وصله نزنم اما این را هم در نظر بگیرم که او هم افکاری دارد که شاید خوشایند ما نباشد و پر باشد از قضاوت و خودخواهی! پدر در ایوان خانه مادربزرگ روبرویم نشسته است و هر چند وقت یکبار با صدای بلند سوالی تکراری را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

در زمان حاضر به صورت اتفاقی در اینستا عکس به اشتراک گذاشته شده عمو را دیدم و باز یادم افتاد که عمو مرده...دلم ریش ریش شد و خنده بر لبم خشک. خیلی این رفتن منقلبم می کنه، بخاطر نوع و چگونگی اتفاق افتادنش و در کل تاثیری که عمو در زندگیم داشت..ما آدمها از شدت و حدت اتفاقاتی که می افته خودمان را به دست فراموشی می سپاریم.اینستا افتاده دست چندتا خانم که مرتب فریاد می زنند به خودت برس لباس خوب بپوش اکسسوری بنداز درآمد داشته باش و و و ... چقدر این حرفها لجنن!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

وبلاگ https://jamaandeh. وبلاگ خیلی خوبیه برای اینکه به ذهنت نظم بدیکتاب می خونه فیلم می بینه سریال دنبال می کنه آهنگ گوش میده و گاهی می نویسه.. این سبک زندگی که ایده آل زمانی بوده هنوز هم تپنده است مخصوصا وقتی چاشنی کتاب و زبان و نگاه منتقدانه را بشه درش دید..یک جا خوندم کتاب ها از ما آدم رویا پردازی می سازه که زندگی کردن را از یاد می بره...ولی من عطرش را دوست دارم مگه بقیه تو زندگی واقعی چه کار می کنند فوقش می شن یکی از شخصیت های اصلی داستانی که درش غرق شدی، و البته که این شخصیت انقدر در واقعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

+دنیا جای آدمهای موفقه که تروماهای کمتری داشتن! و یا به هر حال اونها را پشت سر گذاشتن و الان لایف استایل های لاکچری را دنبال می کنند.

+بقول وبلاگ عریان اگه جایی کم توجه ای دیدی و فرار نکردی صد هیچ باختی.

بودجه

+چله شهد و شکر را دنبال می کنم.

+اگر یک دهه شصتی هستی و هنوز عکس پروفایلت حداقل یکبار عکس بچه ات نشده احتمال زیاد از بد حادثه شش ماه فقط شش ماه گوشه خونه افتادی و کلی از زندگی عقب، این را همکار میگه!

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:58

غم دیروز بودن و صبح نبودنتان خفه ام می کند!

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 21:56

امروز فهمیدم دونفر یا شاید هم بیشتر، در اینستا من را آنفالو کردند. دوست آشنا و فامیل که هر چند وقت یکبار چشم در چشم می شویم و قربان صدقه هم می رویم. ناراحتی ام عمق گرفت چراکه آدمی در هر لحظه مستعد هزار و یک فکر است.

به ... نداشتم!

من نیز.

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 21:56

برای آدمهایی مثل من و تو چقدر زود دیر میشه!

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 21:56

امروز دچار چند حمله عصبی شدم، قلبم بشدت تیر کشید و مغزم لجام گسیخته گذشته ده ساله دیگری را مرور می کند. رسیدم سر خط، فراموشی فراموشی. درست همانجا که دیگران در آن روزهای دیرین ایستاده بودند و من سرخوشانه و برخواسته از آهنگی شوم آن را دیگر نمیدیدم. هنوز هم نمی خواهم ببینم که از این پس تنها شانس من یک زن خانه دار بودن است. نه یک زن بلکه دختری که هر آن احتمال دارد به یک کارتن خواب بدل شود، چراکه نمیداند با حجم زمان چه کند.. در اینجا یک راه به رویم باز است و آن تن دادن به سیستم های باینری است.آنجا که زوج و فرد درست معنا می شود!  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 12:08

باید خودم را جمع و جور کنم، هنوز هم منگ و گیجم، نمیدانم درست از خودم چه می توانم بخواهم تا جبران آونگ نافرم ساعت دو ظهر باشد. بدون کوچکترین مهارت و ردپایی به زیر کشیده شده ام. بیا از اول شروع کنیم، اول دقیقا یعنی نرفتن به سر خط. جایی که مرتب پرتاب می شوم و مهارت ناخواسته آیی در تحلیل آن پیدا کرده ام اینجا همان نقطه فراموشی است.فراموش کردن چای و نبات فراموش کردن مزه ها فراموش کردن راه و حتی فراموش کردن طرز تهیه سرکه! فراموش کردن فراموشی و آنچه فرم ندارد. پ.ن:امروز شوری انداختن را به تماشا نشستم. کمی کلم پیچ کمی هویج کمی کرفس و یا خیار قطعه قطعه شده کمی مهربانی. سرکه و بعد آب جوش و نمک و زردچوبه. سرکه از انگوری است که در دبه ریخته شده است حال چگونه خدا میداند. فقط دانستم دبه باید سوراخ باشد!آدم از یک دقیقه بعد خود هم خبر ندارد چه برسد به ویدئوی فول بادی دختر دکتر و زلزله هشت ریشتری. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 12:08

یادمه بچه تر که بودم جسارت کمتری برای امتحان کردن داشتم خطوط قرمزم آنقدر زیاد بود که فقط خدا و بودنش می توانست عدالت برقرار کند دیگر نمی دانستم پشه هم می تواند جای خدا بنشیند و انگور را به سرکه تبدیل کند، و گند بزند به شراب.دیشب برای اولین بار دچار حمله شدم امروز هنوز ترسیدم. حمله عصبی که اسم پکینگ دارد می تواند فلجت کند. داشت الکی برای مدتی درست می شد که خراب اندر خراب شد دیگر وقتی یکروز طول می کشد نمیدانم نامش چیست! احتمالا کپک یا پنکیک مورد نیاز جهت خمیر شورروا.من طاقت شب های بلند زمستان را دارم؟!کاش خدام به اندازه این شب ها بلند بود و من بازیگر صحنه تاترش، بازیگری که بازی کردن میداند، محتاط و پر از خطوط قرمز ناشیانه.پر از ذوق پر از انگیزه..دارم تاب می خورم روی نوستالوژی، جایی که شناخت عمق ندارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 12:08

من چی گفتم؟! من؟! کدوم تخصص؟!

نه آقا شما عقل ندارین، قبلا کشیدین

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 22:11

یادم رفت که: می خواستم بگم، جون من تو خودشی؟! خودش نیستی! برو کلک خودتی دوست،

سیاغول بیابونی.

میبینی توهم آدم را به پایه تخصصی نه میرسونه، تا بگه برو سحر جون برو ما خودمون آفتاب لب بومیم.

....

+چقدر هوا خوبه امروز؟!

برچسب: نویسنده: شیوا حکیمی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 22:11

صفحه بندی